تبليغاتX
عاشقانه ای برای .... ؟

عاشقانه ای برای .... ؟

عشق !؟

FROGS قورباغه ها

FROGS
قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"They will NEVER make it to the top."
"اونها هیچ وقت
به نوک برج نمی رسند."
or: 
یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی
به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر
بوده!!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic....   because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس:
ALWAYS be....
همیشه
....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!
کر بشید
هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:
و هیشه باور داشته باشید:
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم
Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
Give them some motivation!!!
به اون ها کمی امید بدید!!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart 
 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.
قورباغه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

وقتی........

وقتي كه سيم حكم كند،زر خدا شود

 

وقتي دروغ داور هر ماجرا شود

 

وقتي هوا،هواي تنفس،هواي زيست

 

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

 

وقتي در انتظار يكي پاره استخوان

 

هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود

 

وقتي به بوي سفره ي همسايه ،مغزوعقل

 

بي اختيار معده شود،اشتها شود

 

وقتي كه سوسمار صفت پيش آفتاب

 

يك رنگ،رنگها شود و رنگها شود

 

وقتي كه دامن شرف و نطفه گير شرم

 

رجاله خيز گردد و پتياره زا شود

 

بگذار در بزرگي اين منجلاب يأس

 

دنياي من به كوچكي انزوا شود

 

 

با تشکر از دوست خوبم آیدا خانم که این شعرو برام فرستاد

http://all-about-music.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/27ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

رفتی گله ای نیست

گفتی  که مرا دوست نداری  گله ای نیست
بین  من و عشق تو  ولی فاصله ای  نیست
گفتم  که کمی صبر کن  و  گوش  به من کن
گفتی  که  نه  باید  بروم  حوصله ای  نیست
پرواز  عجب  عادت  خوبیست  ,  ولی  حیف
تو  رفتی  و  دیگر  اثر  از  چلچله ای  نیست

گفتی  که کمی  فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو  در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی  تو , خدا  پشت  و  پناهت  به  سلامت
بگذار   بسوزد  دل  من  ,  مساله ای  نیست

عشق یعنی این

سلام به همه امروز می خوام همه برای یکی از دوستانم دعا کنید

می خواد کنکور بده براش دعا کنید قبول بشه

با آرزوی موفقیت برای همه شما

دوست شما کامران

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/08ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

زندگی سخت است ؟

سلام به همه دوستان عزیزی که تا به این لحظه در ساخت این وبلاگ به من کمک کردن

امیدوارم که همه خوب باشید .

امروز من به یه مشکل بر خوردم و مثل همیشه به کمک شما نیاز دارم و امیدوارم که بازم منو کمک کنید

امروز من به یه متن خیلی جالب بر خوردم که منو به فکر فرو برد ولی به جوابی نرسیدم از شما خواهش

 میکنم که به دقت متنو بخونید و در جوابش در قسمت نظرات به من کمک کنید .

در اینجا جا داره که از دوست خوبم فرزانه جون تشکر کنم برای همه کمک هایی که به من میکنه برای

 بهتر شدن وبلاگم امیدوارم در هر کجا هست همیشه همه اوفات زندگیش پر از خوبی و موفقیت باشه .

بازم از همه ممنونم

هر وقت می شنوم کسی با افسوس میگوید که " زندگی سخت است " دلم می خواهد از او بپرسم که

در مقایسه با چه چیزی سخت است .

             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/14ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

قصه ای در شب

قصه ای در شب

 

چشمهادر ظلمت شب خیره بر راهست
 

جوی مینالد که" ایا  کیست دلدارش؟ "

 

شاخه ها نجوا کنان در گوش  یکدیگر

 

 "ای دریغا  ...در کنارش نیست دلدارش"

 

 

من با عشق اشنا شدم

 

و چه کسی این چنین اشنا شده است.......... ؟

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

 

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

 

که مخاطبی نداشتم.

 

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

 

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا............... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است!

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است!

 

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم، وگرنه مي شكنيم بالهاي دوستي مان را ...

 

با در افكندن خود به دره، شايد سرانجام به شناسايي خود توفيق يابيم.

 

زير پايم زمين از سم ضربه ي اسبان مي لرزد.چهار نعل مي گذرند اسبان، وحشي، گسيخته

 

 افسار، وحشت زده ب پيش مي گريزند. در يالهاشان گره مي خورد خواستهايم. هوا سرشار

 

 از بوي اسب است و غم و اندكي غبطه!

 

در افق نقطه هاي كوچك سياهي مي رقصد، و زميني كه بر آن ايستاده ام، ديگر باره آرام

 

يافته است.

 

پنداري، رويايي بود آنهمه؟ روياي آزادي يا احساس حبس و بند؟

 

در سكوت بايكديگر پيوند داشتن، همدلي صادقانه، وفاداري ريشه دار، اعتماد كن!

 

از تنهايي مگريز، به تنهايي مگريز. گهگاه آن را بجوي و تحمل كن، و به آرامش خاطر مجالي

 

 ده .

 

يكديگر را مي آزاريم، بي آنكه بخواهيم، شايد بهتر آن باشد كه دست به دست هم دهيم، 

 

 بي سخني. دستي كه گشاده است، مي برد، مي آورد، رهنمودت مي شود به خانه اي كه

 

 نور دلچسبش، گرمي بخش است .

 

اينهمه پيچ، اينهمه گذر، اينهمه چراغ، اينهمه علامت، و همچنان استواري به وفادار ماندن‌ به

 

 راهم، خودم، هدفم و به تو ...

 

وفايي مرا و تو را به سوي هدف به راه مي خواند...

 

 

 

افسوس که عشق جاودان نیست
 
 
عشق گل سرخی است که طاقت
 
 
طوفان را ندارد
 
 
عشق یک خاطره سبز است
 
 
که از  آمدن پاییز می ترسد
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

چشای تو

من نمی خوام بگم چشات خود ستارس
چشات اگه نباشه ستاره بی اشارس
من نمی خوام رو کاغذ فقط نوشته باشم
دیدن روی ماهت تولد دوبارس
می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی
شاید با برق چشمات مرگو آسونتر کنی
من نمی خوام بگم که صد بار واسه تو مردم
قد تموم دنیا عاشق دل سپردم
می خوام خودت حس کنی بدون طعم حرفم
چقدر تو قحطی نور لحظه هارو شمردم
 
 
 
این متن هم از طرف دوست خوبم سمیه که اونو تقدیم کرده به دوستش مهدی
برای هر دوتا تون آرزوی خوشبختی دارم
دوست دار شما کامران
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

آبی بودن عشق می خواهد

 

 

به چشمانت بیاموز که:

 

هر کس ارزش دیدن ندارد

 

 

به دستانت بیاموز که:

 

هر گلی ارزش چیدن ندارد

 

 

به قلبت بیاموز که:

 

هر کس کنج آن جای ندارد

 

 

و بیاموز که:

 

 

" آبی بودن عشق می خواهد "

 

 

 

 

سلام فرزانه جون 

 

اینم همونجوری که بهت قول داده بودم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

خدا با ماست

يک شب مردي در خواب ديد که با خدا روي شنهاي ساحل قدم ميزند.و از آنجا تمامي مراحل زندگيش را ميديد.ناگهان متوجه شد که در مواقع شادي و خوشحاليش همواره دو رد پا روي ساحل است .جا پاي خودش و جاي پاي خدا. اما در مواقع سختي و نااميدي فقط يک رد پا بر روي شنها وجود دارد آن مرد با گلايه از خدا پرسيد: چرا؟ در مواقع شادماني من با من بودي اما در موقع نااميدي و رنج مرا تنها گذاشتي؟ خداوند پاسخ داد :من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم.در موقع رنج و نااميدي تو من تو را به دوش گرفته بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/20ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!

اینم برای فرزانه که بدونه اینکه بشناسمش بهم خیلی لطف می کنه

فرزانه جون ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

عشق چیست ؟

 

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد
و كسي كه چنين ارزشي دارد
باعث اشك ريختن تو نمي شود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد
به اين معني نيست
كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد
ولي قلب تو را لمس كند
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه
در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي
رسيد
 
 
 
عـشق فراموش کردن نيست .بلکه بخشيدن است
 عــشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است
 عــشق ديدن نيست بلکه احساس کردن اســـت
 عــشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

من و تو

 يکي داشت و يکي نداشت اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من

 يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست من

يکي آورد و يکي نياورد اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من

 يکي موندو يکي نموند اوني که موند تو بودي اوني که بدون تو نمي تونست که بمونه من

يکي رفت و يکي نرفت اوني که رفت تو بودي اوني که به خاطر تو , تو قلب هيچکس نرفت من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/10ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

غم

 

در خواب ناز بودم شبي ...

 ديدم کسي در مي زند در را گشودم روي او ...

ديدم غم است در مي زند ...

اي دوستان بي وفا ...

از غم بياموزيد وفا ...

غم با آن همه بيگانگي ...

 هر شب به من سر ميزند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

باران

بزن باران كه دين را دام كردند
شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد
كه با آن كسب ننگ و نام كردند

بزن باران بنام هر چه خوبيست
به زير آوار گاه پايكوبي است
مزار تشنه ، جويباران پر از سنگ
بزن باران كه وقت لايروبي است
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران كه صحرا لاله گون است

بزن باران و شادي بخش جهان را
به باران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرقه در خون ديارم
به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بيصبرند ياران
نمان خاموش گريان شو به باران

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

کاش

کاش دنیا رو نگه می داشتن تا من پیاده شم من که تو لاک خودم بودم یه عمریه که من مردم نمی دیدی مگه هر روز، سر خاک خودم بودم کاش هر از گاهی یه سری هم به دارالرحمه بزنیم فکر کن................................... نميدانم كدامين روز فرا خواهد رسيد، روزي كه منتظرش هستم و گويا روز سرنوشت ساز و مهم زندگي من خواهد بود، نميدانم آن روز كه فرا رسد، و فرشته اجل بياييد، من چه بايد بكنم، آيا بايد لباس سفيد حرير را برتن كنم و پشت پنجره منتظرش باشم، يا بايد در باغ را به رويش بگشايم...؟!! آن روزي كه مرگ به سراغم بیاید، گلهاي كاكتوس پشت پنجره برايم شعر خواهند خواند، و آن كلاغ سياه كه هر روز برايم آواز صبح را ميخواند مرثيه عشق سرخواهد داد...! روزي كه تو بيايي من از يادها خواهم رفت،و همراه تو در جاده زندگي قدم خواهم زد...! زياد به مرگ فكر ميكنم، شايد يكي از عادتهاي روزمره ام باشد و هر روز كلي از فكر من را اشغال خواهد كرد، مرگ را مي شناسم و هرگز نهراسيده ام از آن... زيرا كه ميدانم زندگي در گرو مرگ است...! اما بگم که به این دلیل از مرگ نمی هراسم: اي رسول ما بندگان مرا آگاه ساز و مژده ده که من بسيار آمرزنده هستم. (49/الحجر)

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

نمی خواهم

نمی خواهم بگویی دوستت دارم ...

چون می گویی باران را هم دوست دارم اما وقتی زیر باران خسته می شوی از آن فرار می کنی...

می گویی آفتاب را دوست دارم اما وقتی نور شدید آن تنت را می سوزاند از آن گریزان می شوی...

می گویی نسیم را دوست دارم ...

اما وقتی نسیم تبدیل به باد می شود از آن نیز متفر می شوی...

می خواهم مرا همچون قلبی که در سینه ات می تپد دوست داشته باشی چون نمي تواني از آن گريزان باشي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

روزی که تو بیایی

روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان برادری است

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است
و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف، دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است
تا من به خاطر آخرين شعر، رنج جستجوی قافيه نبرم

روزی که هر لب ترانه ای است
تا کمترين سرود بوسه باشد

روزی که تو بيايي، برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که ديگر نباشم...
                                                                      
                                                                   احمد شاملو
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

غذا خوردن با خدا

روزی روزگاری پسربچه ای بود که دلش می خواست خدا را ببيند. او می دانست که سفر به جايی که خدا زندگی می کند، طولانی است، بنابراين چمدانش را بست و سفرش را شروع کرد.
حدود سه منزل را رد کرد و به پيرزنی رسيد که توی پارک نشسته و به کبوترها زل زده بود. پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد. می خواست به پيرزن نوشابه بدهد که متوجه شد پيرزن گرسنه است و به او غذا داد. پيرزن با امتنان آن راقبول کرد و به پسرک لبخند زد. لبخند پيرزن به قدری قشنگ بود که پسرک دلش خواست دوباره آن را ببيند و به او يک نوشابه تعارف کرد. پيرزن دوباره لبخند زد. دل پسرک از شادی لبريز شد!
تمام بعدازظهر را دو نفری آنجا نشستند، چيز خوردند و لبخند زدند، ولی حتی يک کلمه هم با هم حرف نزدند.
هوا داشت تاريک می شد و پسرک می ديد که چقدر خسته شده است. از جا بلند شد که برود، ولی هنوز چند قدمی نرفته بود که برگشت و پيرزن را محکم بغل کرد.
پيرزن قشنگ ترين لبخندش را به او هديه داد.
وقتی پسرک در خانه اش را باز کرد، مادرش از اينکه او را اينقدر خوشحال می ديد تعجب کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پسرک جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم!
و قبل از آن که مادرش بتواند سؤالی بکند، گفت:
ـ می داني؟ او قشنگ ترين لبخندی را دارد که من به عمرم ديده ام!

در اين فاصله پيرزن هم که صورتش از شادی برق می زد، به خانه اش برگشت. پسرش از ديدن شادی و آرامش در چهره مادر حيرت کرد و پرسيد:
ـ امروز چه کردی که اينقدر خوشحالي؟
پيرزن جواب داد:
ـ با خدا ناهار خوردم.
و قبل از آنکه پسرش بتواند سؤالی کند، گفت:
ـ می داني؟ او خيلی جوان تر از آن است که فکر می کردم!

                                                                                       جولی.ا.من هان

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

سه، دو، يک!

سه، دو، يک!

سوت شروع بازی کشيده می شود
و بازی آغاز می گردد
آدمی زاده می شود
محکوم به عاشق شدن!
عشق تمام می شود
آدمی مرده می شود
حکم صادر می شود
عشق گرفته می شود
و آدمی تباه می گردد...

و باز يک تکرار ديگر، يک قصه يا شايد هم يک بازی!
بايد بازی کرد و نقش خود را هر روز به بهترين نحو ايفا کرد.
بايد عاشق بود، يک عشق بی قيد و شرط .
عشق به هرکس، هرچيز، هرجا، هر لحظه ...

                                           ديدن، شنيدن، دوست داشتن و ... 
                                                                    زندگی کردن ...

          و اين يعنی حضور مجسم و زنده ی محبت خدايی!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

ابرهای سیاه

 

 

این ابر های سوخته سوگوار
 
تابوت آفتاب را به کجا می برند؟
 
این بادهای تشنه هار و حریص وار
 
دنبال آبگون سراب کدام باغ
 
پای حصارهای افق سینه می درند؟
 
اکنون درخت لخت کویر
 
پایان ناامیدی
 
واغاز خستگی کدامین مسافر است؟
 
مرغان رهگذر
 
مرگ کدام قاصد گمگشته را
 
از جاده های پرت به قریه می اورند؟
 
ای شب!به من بگو
 
اکنون ستاره ها
 
نجواگران مرثیه عشق کیستند
 
هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
 
باز ان دو مرغ خسته چرا می گریستند؟
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

گدایی

 

به روی گونه تابیدی و رفتی

 

مرا با عشق سنجیدی و رفتی

 

تمام هستی ام نیلوفری بود

 

تو هستی مرا چیدی و رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

قصه دل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

چشمان پدر

این داستان درباره ی پسربچه ی لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینها

 

سنگ تمام میگذاشت.اما چون جثه اش نصف بقیه بود تلاشش به جایی نمیرسید.در تمام

 

مسابقات روی نیمکت کنار زمین مینشست اما اصلا پیش نمیامد که درمسابقه بازی کند.این

 

پسربچه با پدرش به تنهایی زندگی میکرد و رابطه ی ویژه ای بین انها وجود داشت.گرچه

 

 پسربچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین مینشست اما پدرش همیشه در بین

 

تماشاچیان بود و به تشویق او میپرداخت.این پسر هنگام ورود به دبیرستان هم لاغرترین

 

دانش اموز کلاس بود.اما پدرش باز هم او را تشویق میکرد که به تمرینهای ادامه دهد گرچه به

 

 او میگفت که اگر دوست ندارد مجبور نیست این کار را انجام دهد.

 

اما پسر که عاشق فوتبال بود تصمیم داشت انرا ادامه دهد.او در تمام تمرینها حداکثر تلاشش

 

را میکرد به این امید که وقتی بزرگتر شد بتواند در مسابقات شرکت کند.ولی همچنان یک

 

نیمکت نشین باقی ماند.پدرش همیشه در بین تماشاچیان بود و او را تشویق میکرد.پسر در

 

 مدت دانشگاه هم در تمرینات شرکت کرد اما در هیچ مسابقه ای بازی نکرد.

 

در یکی از روزهای اخر مسابقه های فصلی فوتبال زمانی که برای اخرین مسابقه به محل

 

تمرین رفت مربی با یک تلگراف پیش او امد.پسر تلگراف را خواند و سکوت کرد.در حالی که

 

 سعی میکرد ارام باشد زیر لب گفت: (( پدرم امروز صبح فوت کرد.اشکالی ندارد در تمرین

 

شرکت نکنم؟ ))

 

مربی دستانش را با مهربانی روی شانه های پسر گذاشت و گفت: (( پسرم این هفته را

 

استراحت کن.حتی برای اخرین بازی روز شنبه هم لازم نیست بیایی. ))

 

شنبه فرا رسید و پسر به ارامی وارد رخت کن شد و وسایلش را کناری گذاشت.مربی و

 

بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان حیرت زده شدند.

 

پسر گفت: (( لطفا بگذارید همین امروز را باری کنم. )) مربی که امکان نداشت بگذارد ضعیف

 

ترین فرد تیم بازی کند حرفش را شنیده گرفت.اما پسر شدیدا اصرار میکرد و مربی که دلش به

 

 حال او سوخت به او اجازه ی بازی داد.پسر در تیم بازی کرد و با اینکه اولین مسبقه اش بود

 

به طرز اعجاب اوری موجب بردتیم شد.همگی او را روی دستهایشان بلند کردند و تماشاچیان

 

به تشویق او پرداختند.اخر کار که همه ورزشگاه را ترک میکردند مربی پسر را در گوشه ای

 

تنها دید.گفت:(( پسرم تو فوقوالعاده بودی!چطور توانستی به این خوبی بازی کنی؟ ))

 

پسر در حالی که اشک میریخت گفت:(( میدانید که پدرم فوت کرده.ایا میدانستید که او نابینا

 

بود؟ ))

 

سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت:(( پدرم به عنوان تماشاچی در مسابقه ها

 

 شرکت میکرد.اما امروز اولین روزی بود که میتوانست به راستی مسابقه را ببیند و من

 

میخواستم به او نشان دهم که میتوانم خوب بازی کنم. ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

نقاشی

معلم نقاشی عشق را به بچه ها نشان داد.

 یکی از بچه ها پرسید :" کی را کشیده ای؟"

 

دخترک گقت:" این مادر بزرگم است.دارد برایم جوراب می بافد."

 

معلم گفت:"خیلی جالب است که برای نقاشیت اسم هم انتخاب کرده ای.این نقاشی را کامل کن

 

می خواهم در مسابقات مدرسه شرکتش دهم."

 

نقاشی عشق در مسابقات مدرسه اول شد .در مسابقات نهایی کشور هم اول شد.

 

دخترک جوراب عشق را می پوشید و عشق را  با خود به همه جا می برد و به همه هدیه می داد. همه

 

 همسایه ها، همه دوست ها و حتی غریبه ها. جوراب عشق بزرگ نشد ولی دخترک رشد کرد. جوراب را

 

 به دیواره کمد آویزان کرد . هر بار که در کمد را باز می کرد با دیدن ان لبخندی بر لب می آورد.

دخترک همچنان عشق ورزید و عشق هایش را در نقاشی هایش

ریخت.


دخترک نقاش شد! نقاشی های عشق خریداران فراوانی داشت.

امضای دخترک در پایین نقاشی ها مثل دو میل بافتنی بود که چیزی را

می بافتند و همچنان به بافتن ادامه می دادند . دخترک با این نقاشی

ها زندگی کرد. بعد ها ازدواج کرد. جوراب عشق را که نمی خواست گذر

 زمان بر آن اثر بگذارد همچنان در یواره کمد و در صندوقچه دل به تماشا

گذارد. عشق را در خانه اش ریخت ، عشق را به فرزندانش بخشید.

عشق را با تمام وجود چشاند و چشید!!!....... 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

چون ؟

چون سایه های بی امان، بازیچه ی دست زمان 


در این دنیا ماندن چنان ، افسرده و حیران ، سرگشته و نالان


چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم


ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...


چون آدمک زنجیر ، بر دست و پایم ، از پنجه ی تقدیر، من کی رهایم ....


ای که تو دادی جانم ، گو به من تا کی بمانم ، آدمی چون آدمک ،مخلوقی سرگردان ...

 

 

اشكيم و حلقه در چشم كس آشناي ما نيست


در اين وطن چه مانيم ديگر كه جاي ما نيست


 چون كاروان سايه رفتيم ازين بيابان


زان رو درين گذرگاه نقشي ز پاي ما نيست


آيينه شكسته بي روشني نماند


 گر دل شكست ما را نقص صفاي ما نيست


با آن كه همچو مجنون گشتيم شهر در شهر


غير از غمت درين شهر كس آشناي ما نيست


عمري خدا تو را خواست اي گل نصيب دشمن


عمري خداي او بود يك شب خداي ما نيست


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

مرگ

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد 

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم 

 

چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم 

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد 

 

گلویم سوتکی باشد 

 

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش 

 

و او 

 

یک ریز و پی در پی 

 

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

 

و خواب خفتگان خفه را آشفته تر سازد 

 

بدین سان بشکند در من 

 

سکوت مرگبارم را ..... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

زندگی .....

انسان دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها

 

 دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد . آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا

 

 بگيرد داد زد و بد و بيراه گفت خدا سکوت کرد ، آسمان و زمين را بهم ريخت خدا سکوت کرد ، جيغ زد و

 

 جارو جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد، به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و

 

 سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و

 

 گفت: عزيزم يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر

 

 باقي است بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن . لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز... با يک روز چه

 

 کار ميتوان کرد .

 

 

خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش

 

 را در نمي يابد هزار سال هم به کارش نمي آيد

 

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت و گفت:حالا برو و زندگي کن .

 

 دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد ، به آنهايي که نمي

 

 شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او در همان يک روز آشتي کرد

 

 و خنديد لذت برد و سر شار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .او همان يک روز زندگي

 

 کرد . اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند  امروز او در گذشت . "" کسي که هزار سال زيسته بود ""

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

مزد

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک برگ کاغذ را به او داد.همسرم دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن باغچه                         ۵ دلار 

مرتب کردن اتاق خوابم                          ۱ دلار

مراقبت از برادر کوچکم                           ۳ دلار

بیرون بردن سطل زباله                           ۲ دلار

نمره ریاضی خوب که امروز گرفتم              ۶ دلار

----------------------------------------------------------

جمع بدهی شما به من                          ۱۷ دلار

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد سپس قلم را برداشت وپشت برگه صورت حساب این عبارات را نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداریکه در وجودم رشد کردی             هیچ

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم وبرایت دعا کردم   هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم                 هیچ

بابت غدا نظافت و اسباب بازیهای تو                               هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به توهیچ است

پسرمان گریه کنان قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

عشق

به کودکی گفتند:عشق چیست؟ گفت: بازی

 

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی

 

به جوانی گفتند: عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت

 

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟ گفت: عمر 

 

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟ چیزی نگفت. اهی کشید و سخت گریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/20ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  | 

بی خانمان

از کنارم می گذرند

 

هیچ کس وجودم را نمی بیند

 

شاید مرده باشم

 

می خواهم گدایی کنم

 

همانند دختری بی خانمان

 

نیاز مندم، به اندکی غذا و گوشه ای برای خواب

 

لحظه ای به من پناه می دهید؟

 

سالهاست به هر رهگذری تن می سپارم

 

می آیند و می روند

 

شاید فقط برای یک شب ، دوستم دارند

 

می آیند و می روند و هیچ گاه

 

در خاطرشان نمی آید

 

که آن دختر بی خانمان

 

هرزگی نمی کرد

تنها لحظه ای زندگی گدایی می کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/19ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط کامران ( زرتشت )  |